من عاشقی هستم که به جرم عشقی از سرزمین عشق رانده شده ام حال در صحرای سوزان عشق تنها مانده ام،
به دنبال معشوق حقیقی خود می گردم،
اما هر چه گشتم وبه هر شقایقی خواستم بوسه زنم،
تر سیدم از اینکه شاید او نباشد یا شاید هم قانون اینجا مثل قانون سرزمین عشق بیرونم کنند.اکنون آواره وسرگردان مانده ام وتشنه تر از همیشه هستم ،
حتی برایم جرعه ای اشک هم نمانده که اگر دلتنگ شوم یا برای سیراب کردن تنها شقایقم اشک ببارم.ولی در دوردست نسیمی هست که مرا به کوچه ای به نام الله راهی میکند روزی با تنی زخمی واحساسی شیدا با قدم های خسته وناتوان به دنبال نسیم راه افتادم. از هیاهوی سکوت موج آرامش فریاد میزد. نسیم دستهایم را گرفت وکشان کشان مرا به گوشه ای از کوچه نشاند گیسوان آفتاب بر قلبم میتابیدند. ناگهان پس از غروب آفتاب، قطره های باران گونه های سردم را لمس کردند تا اندکی از تشنگی قلبم را برآورند. دستهایم را روبه دریای ابرها بلند کردم ولب به سخن آوردم، با معبودم حرف زدم آری او معشوق
واقعی من بود.
افرین عزیزم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!این شد حرف حساب!!!!معشوق حقیقی همه ی ما خداست...



ان شا الله هممون بادست پر پیشش برگردیم...